از اینکه همیشه، روزی سه بار بعد از هر بار شستن استکان ها، سینی چای را فقط آب می کشید و پشتِ لوله ی آب می گذاشت متنفر بود. از صحنه ی لوله ی گچ گرفته روی یک سینک سابیده شده و یک سینی چای فقط آبکشی شده و 71...ما را در سایت 71 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 205 تاريخ: سه شنبه 24 ارديبهشت 1398 ساعت: 12:40
داشتم یه ترانه ی اصیل و قدیمی گوش می دادم که رسیدم به اصطلاحی که یه روز غروبِ غمگین که یادم نیست غمگینیش از چی بود مادربزرگِ غمبرک زده ام لا به لای حرفاش گفت و از کل کلمه هاش همون چهار کلمه موند گوشه 71...ما را در سایت 71 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 185 تاريخ: سه شنبه 24 ارديبهشت 1398 ساعت: 12:40
باید به آهنگی که برام فرستاده بود گوش می کردم و لذت می بردم، عشق می کردم از این همه دوستی و دوست داشتن های از راه دور و مقاوم در برابر زمان. باید از فیلمی که تازه به دستم رسیده بود لذت می بردم یا شامِ 71...ما را در سایت 71 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 162 تاريخ: سه شنبه 24 ارديبهشت 1398 ساعت: 12:40
وبلاگ خیلی جای عجیبیه، مثلا می تونی شاهد کنکور دادن تا ازدواج و حتی بچه دار شدن کسی باشی بدون اینکه واقعا بدونی کیه! چه شکلیه؟ چه کاره است؟ جنسیت اش چیه؟ قسمت عجیب تر از عجیبش خوشحال شدنته برای همون فرد
پ.ن: برای ما که اینجا بزرگ شدیم!
ما را در سایت 71 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 206 تاريخ: سه شنبه 24 ارديبهشت 1398 ساعت: 12:40

+گذری کن
که ز غم
راهگذر نیست مرا!
_نمی خوام! می خوام بمونم تو چشات!
#امیرخسرو_دهلوی

ما را در سایت 71 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 187 تاريخ: سه شنبه 24 ارديبهشت 1398 ساعت: 12:40

وسط خیره شدن به عکس ها، خوندن سه گانه نیویورک و پیاده،نوشتن یک خروار نقد شعر و تصحیح خروارها خروار دیگه، وسط غذا پختن های آخر هفته و خرید های روز به روز که ای وای نون هم نداریم! وسط همینا خط به خطش، تصویر به تصویرش یهو می ریزه تو دلم و نوشته میشه، امیدوارم می کنه و خوشحال، مثل خوردن یک مشت فلوکستین با هم! خوشحالی عمیق موقت تا دوباره پیدا شدن زندگی.
پ.ن: شعر
عکس: از پیشنهادات جذاب پینترست

ما را در سایت 71 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 189 تاريخ: سه شنبه 24 ارديبهشت 1398 ساعت: 12:40
پیاده اسم رمانیه که نیم ساعت پیش تمومش کردم، هر چند برای من سیلابس درسی به حساب می اومد ولی خوندنش خالی از لطف نیست. دوستش داشتم، ادبیات روان و البته به روزی داره و داستان واقعی. داستانِ یک زن در اوای 71...ما را در سایت 71 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 171 تاريخ: سه شنبه 24 ارديبهشت 1398 ساعت: 12:40
پام که وا میشه به ساختمون بوی پیاز داغ و روغن داغ می پیچه تو مغزم و بوی سوخته ی برنج، چهار تا پله رو که برم بالا طبقه ی کارشناسی های جدیدالوروده، بوی پیاز داغ این دفعه با بوی توالت ، نم و کثافت قاطی م 71...ما را در سایت 71 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 192 تاريخ: سه شنبه 24 ارديبهشت 1398 ساعت: 12:40